یادتونه تو دوران راهنمایی و دبستان موضوع انشای بعد از عید رو می دادن که " تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟"
یادمه سال پنجم یکی از بچه ها این طوری انشا رو نوشته بود:
" ما روز اول عید به خانه ی مادر بزرگمان رفته بودیم و در آنجا آجیل و میوه و شیرینی خوردیم. در روز دوم عید به خانه ی خاله ی بزرگمان رفتیم و در آنجا آجیل و میوه و شیرینی خوردیم. در روز سوم عید ما به خانه ی عمو ی بزرگی رفتیم و در آنجا آجیل و میوه و شیرینی خوردیم. روز چهارم را به خانه ی عمه مان رفتیم و در آنجا میوه و شیرینی و آجیل خوردیم. روز پنجم به خانه ی دایی مان رفتیم و در آنجا آجیل و میوه و شیرینی خوردیم...."
تو همین جاهاش بود که کلاس از خنده معلق موند رو هوا و زمین. معلممون هم نمی تونست از شدت خنده حرفی بزنه.
با اینکه این همه سال می گذره اما هیچوقت اون انشا رو فراموش نمی کنم، فقط حیف .. نفهمیدم آخر انشا رو چه طوری تموم کرده بود.
پ:
1- راستش الان که خوب نگاه می کنم می بینم اون انشا اصلا هم خنده نداشته . در عوض باید یه علامت سوال خوشگل سبز می شد رو کله ی مبارکمون.. که چرا؟
2- یه زندگی عادی که اکثر مردم دارن. یه جور روزمرگی که بهش عادت کردیم.
فقط توی عید این جور زندگیا خودی نشون می دن. (تنها خوبی عید می تونه همین باشه)
3- چیزی که از بابتش مطمئنم اینه که اگه اون هم مثل بقیه می نوشت که آره ما به فلان جا رفتیم و فلان کار رو کردیم و خیلی بهمون خوش گذشت و صد البته که جای همگی خالی بود و از این حرفا، مطمئناً تا حالا تو ذهن من یکی هزار تا کفن پوسونده بود. یا حتی اگه سعی می کرد همین موضوع دید و بازدید هر روزه ی عیدشونو یه جور دیگه تعریف کنه، من بازم یادم نمی موند. (هرچند اون اصلاً تو فکر طرز بیان نبوده... فقط می خواسته انشا رو بنویسه)
4- خیلی تلخه ، مگه نه؟ این که بعد از عمری چشم باز کنی ببینی هنوز همون جایی هستی که یه بچه 10 – 11 ساله هم می تونه روزاتو پیش بینی کنه. اینکه هر روزت مثل روز قبل باشه با این تفاوت که فقط جای یه کلمه عوض شه و یکی دو تا کلمه هم جا به جا شن.... نه دردناکه و نه عذاب آور.. گریه ناکه!
5- در ضمن فکر کنم کسی که اون انشا رو نوشته بود "صدیقه" بود، یادمه وسطهای سال اول راهنمایی دیگه نیومد. بیخیال درس و مشقش کرده بودن. بعد از "مریم" بهترین آدمی بود که سراغ داشتم.
خارج از گود:
1- -می گن کلاغ قار قاری / تو رو چه به باغ درباری (مسعود فردمنش)
2- "بهار آن است که خود ببوید نه آن که تقویم بگوید.) "سلمان هراتی)
3- "خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ می برد، چون ملکوت آسمان مال آنهاست" (انجیل ماتئوس 5-3 )
"آسمان که معلوم نیست، ولی روی زمینش حتماً مال آنهاست"
4- "هر که هستی به جان مولا مرد باش" – روی یه برگه A4 توی مغازه عکاسی، چسبیده به دیوار، بود.
5- قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و بر من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار دیاری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
(مهدی اخوان ثالث)
6- چه قدر خوب شد این عید تموم شد. حالا تازه می تونم یه نفسی تازه کنم.
نه اینکه از دید و بازدید و گردش و این چیزا بدم بیاد... نه. ولی دیگه خسته شدم از این همه آدم که اکثراً سعی می کنن الکی واسه خودشون تو این مدت شاد باشن، الکی نقاب خنده رو می زارن رو صورتاشون و بیخودانه به همه می گن "به به عجب روز خوبی!"
امیدوارم اینا فقط تصورات من باشه و نه بیشتر.
7- یه موضوعی که برای من خیلی جالبه این انتقادا و تعریفای وبلاگیه. یکی میاد میگه "عجب بلاگی داری! دمت گرم" و از این حرفا، یکی دیگه هم میاد میگه "تو اصلاً عقل هم داری؟" جالب اینجاست که گروه اول اکثر اوقات اسم و آدرس بلاگ و احیاناً آی دی هم دارن. اما گروه دوم همیشه ی اوقات فاقد هر گونه هویتی هستن.
8- خیلی تکه پاره شده بودم. این شد که یه مدتی وقت گذاشتم خودم رو وصله کردم تا "سعیده" باز سرهم بندی بشه.
فکر کنم یه تغییراتی داره به وقوع می پیوندد که بعد از حدوداً 3 ماه انتظار، اتفاق غیر منتظره ای نیست.
9- اون ماجراجوییه بود که گفتم... انجام شد، فقط یه بار نزدیک بود از همون بالا کله پا شم. واسه همین آبجی کوچیکه بعد از چند بار تلاش من رو کشوند پایین گفت:"حوصله ی عزاداری اونم تو عید رو ندارم، جون خودت بیا پایین!"
10- من اشتباهی ام!؟!؟

نوشته شده توسط سعیده در پنجشنبه 15/1/1387 و ساعت 1:31 صبح |
نظرات دیگران()