هرکه بر اساس حق رفتار کند، خلق به سوی او روی خواهند آورد . [امام علی علیه السلام]
امروز: شنبه 15 تیر 1387
   1   2      >

                              


مامان...مامان....


چرا شلوارم اتو نشده؟


صبحونه هم که آماده نیست.


من امروز با دوستم قرار دارم، زود باید برم. لطف کنین خونه رو مرتب کنین چون برگشتی با اون میام. زشته خونه اینجوری باشه. چی فکر می کنه اونوقت؟


مامانی، قربونت برم... می دونی که من سبزی پلو دوست دارم. واسه ناهار همینو بپز.


راستی مامان روزت مبارک.


پ:


1-عکس از اینجا


2- میدونم هیچکدوم از مامانام اینجا رو نمی خونن، اما بهشون می گم روزتون مبارک اما نه به شیوه ی بالا.


3- همه چی یه طرف به فکر کادو بودن هم یه طرف. اصلا من نمی دونم چرا باید کادو برد؟ بدون کادو نمیشه؟


(می دونم که هدیه نشونه ی اینه که ما به یادیم اما....)


4- خیلی حرف هست اما وقت نیست.


5- دیگه این بلاگ داره دلمو می زنه، احتمالا حذف بشه.


 نوشته شده توسط سعیده در سه‏شنبه 4/4/1387 و ساعت 10:7 صبح | نظرات دیگران()

                           


-دست از افکار چرت گونه ت بردار...


//بچه هه داشت باباشو نصیحت می کرد.


 


-بچه هه می خواست برقصه...


//با صدای جرینگ جرینگ دو تا سکه و لی لای لی لای خودش.


 


//غریبی سخت است حتی اگر در غربت باشد.


 


خارج از گود:


نبودم، از همون وقت تا الان.(منهای یه کم وسطاش) 


و حالا که فرصتی پیش اومده از همین جا از همه ی دوستان که از راه دور و نزدیک تشریف اوردن و مراسم و تبلیغات تبریکاتشونو به عرض رسوندن کمال تشکر و قدر دانی رو دارم.


//مغسی از همه تون//


 


از نقطه سر خط(مهدی)ممنون بابت دعوت، عمری باشه بعد از امتحانات به این مورد هم رسیدگی میکنم.


این امتحانات تا حال هر شش تامون  نگیره ول کن نیست.


 نوشته شده توسط سعیده در شنبه 1/4/1387 و ساعت 10:16 صبح | نظرات دیگران()

                                               


// چشمامو بستم و وا کردم یهویی دیدم یکی عین شیر واساده کنارم.


هی هی چیه؟ چرا چپ چپ می نگاهین؟


من دیگه سه تا نیستما از این به بعد شیش تام.


.


.


.


اول من بودم و خودم و سعیده حالا ...


اون و خودش و حمید رضا، من و خودم و سعیده


اینه دیگه! //


---------------------


سلام به همگی


نه اول سلام به آقامون......


پس:


سلام به حمید رضا


خوبی که؟


-------------------


 پ: این دو تا رو


پ: اون سه تا رو از اینجا یاد گرفتم، خیلی جالب بود و خوشم اومد..... البته با اجازه ی صاحبش!


 نوشته شده توسط سعیده در شنبه 28/2/1387 و ساعت 9:29 صبح | نظرات دیگران()

                         


 


آخر وقته، میری سلف. اونجا هم خلوت خلوته. چند تا سینی غذا آماده اونجا گذاشته ولی کسی نیست که مواظب کارت کشیدن یا نکشیدن تو باشه.


نه رزرو داری. نه کارتت شارژ داره!


روده بزرگه هم حسابی داره چرخ و فلک بازی می کنه، از اون ور هم معده تمرین آواز می کنه.


چیکار میکنی؟


الف) می خورم   ب) نمی خورم


پ: می خوای بخور، می خوای نخور..... به من هیچ ربطی نداره، مگه من وجدان توام؟ خوردی نوش جونت. نخوردی هم از کفت رفته!


 خارج از گود:


 1- گوش کن! من امروز رفتم از تو یخچال چایی بردارم که پام گیر کرد به بند کفشم و با سر افتادم تو حوض پر آب و سر تا پام گچی شد.


به نظر تو من چم شده؟ چرا موهام می ریزه؟


 2- الاغ


     چی؟


    الاغ!


   نمی فهمم!


   الاغ


   ببخشید!اما متوجه نمیشم


   خر!


  آها!


 3- غروبا خیلی دلگیرن. درسته الان غروب نیست اما من از غروب دارم میام..... غروب روز جمعه.


                                                            


 4- با خودکار آبی می نویسی، با سبز هم اصلاحیاتش رو انجام میدی، بعد از دیگران نظر خواهی کن و اونا رو با خودکار مشکی مشخصشون کن....


نوشتی؟ اصلاحیات رو انجام دادی؟ نظر خواهی رو چطور؟


خب! حالا با خودکار قرمز همه رو خط بزن!


 5- پس غر زدن های مامان کی تموم میشه؟


وقتی تو دیگه کار بد نکنی!


 6- چراگاه دنیای مدرن!... این دنیای مجازی اینترنت رو میگم.


 7- تا حالا آخر اینترنت رو دیدین؟


8- این قشنگه:


   افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه."


 نوشته شده توسط سعیده در شنبه 14/2/1387 و ساعت 5:0 عصر | نظرات دیگران()

                  


در جستجوی آرزوهام، واقعیت ها رو ندیدم و حقایق رو دنبال کردم و در زیر دست و پای امید لگدمال شدم.


خارج از گود:


1- قرار بود زهرا بیاد. اما وقتی بهش گفتم، گفت: عمه خودت بیکاری فکر می کنی همه هم مثه تو بیکارن....


خلاصه که دعوت رو رد کرد و همگی رو از افتخار همراهی محروم!


2- حالا که خودش نیومد اینو ازش بگم:


باباش گفت وقتی به روسی بهش سلام دادم و حالشو پرسیدم اول باهام قهر کرده، بعد هم به مامانش میگه(البته با گریه و اخم): مامان، بابا خیلی بی ادب شده! به من فحش میده!!(این بچه گاهی قاط (؟) میزنه!)


3 و 4 و 5 و 6 هم حذف!


 نوشته شده توسط سعیده در یکشنبه 8/2/1387 و ساعت 3:56 عصر | نظرات دیگران()

تو قسمت اول این پست به دعوت قویانه ی ضعیفه ی عزیز جواب می دم. اما با مقدار متابهی تاخیر به دلیل پاره ای از مشغولیات و بی حوصلگی ها و ایضا چیزهای دیگه.


1- چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم/ نه ترسا نه یهودم من نه گبرم نه مسلمانم


    نشانم بی نشان باشد مکانم لا مکان باشد/ نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم


2- من بنده عشقم و مبرا ز مذاهب/ با شیخ و برهمن سر پیکار ندارم


3- بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد/ گفت بر هر خوان که بنشینم خدا رزاق بود


4- مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن/ که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست


5- زیر بار درختان که تعلق دارند/ ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد


6- ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی/ تو بمان با دگران، وای به حال دگران


7- اگر بار گران بودیم رفتیم/ اگر نامهربان بودیم رفتیم


   شما با خانمان خود بسازید/ که ما بی خانمان ماندیم برفتیم (این شعر یادگار از دوران دبستانه از راننده سرویسمون)


8- دانی کف دست از چه بی موست؟/ چون کف دست مو ندارد


9- طفل می گرید چو راه خانه را گم می کند/ چون نگرییم ما که صاحب خانه را گم کرده ایم


10- معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا/ زین هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا


11- من از روییدن خار سر دیوار دانستم/ که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها


12- به جهانی ندهم عالم درویشی را/ که جهان دهکده ای در نظر درویش است


دیگه خیلی زیاد شد، فکر کنم بس باشه ولی به عنوان آخری این بیت رو داشته باشید که از دوران راهنمایی دارمش:


13- در این دنیای فانی هر کسی غمی دارد / بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد 


تبعاً (طبعاً؟) باید چند نفری رو به این بازی دعوت کنم، اما این کار رو نمی کنم هر کس دوست داشت می تونه بنویسه...نامه به مسیح هم هست.


(اومدم لینک بدم دیدم اون پستشو ورداشته!اما بی خیال، ما نوشتیم!!)


---------------


و اما تو قسمت دوم این پست که حکم همون خارج از گود رو داره:


الف: چند وقت پیشتری زهرا(الان دقیقا 2 سال و 9 ماه و 5 ساعت! داره) تنهایی مهمون من و آبجی کوچیکه بود.(بگذریم که چند بار اعصابمون رو خط خطی کرد). تقریباً ظهر بود که زهرا از حیاط با سر و صدا اومد توو بلند داد زد:کجایی؟...کجایی؟


منم از تو اتاق گفتم: اینجام. گفت : تو رو که نمی گم و دوباره داد زد: کجایی؟


آبجی کوچیکه ایندفه گفت: اینجام. که زهرا با عصبانیت و بلند گفت: با شماها نیستم که، دارم خودمو صدا می زنم!


( عکسش واسه 3 ماه پیشتره... نمی ذاره ازش عکس بگیرم.)


ب: زهرا وقتی تاب بازی می کنه این شعر رو می خونه:


    تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی،‏اگه منو بندازی،‏ منم تو رو می ندازم!


(باور کنین نه من یادش دادم و نه مامانش خودش اینجوری می خونه)


ج) عطسه ی وبلاگی ممنوع!


اگر هم عطسه ای اومد تندی جلوشو می گیرم تا لااقل فقط صداش دراد و ویروسش پخش نشه.


د) این پست دیگه خیلی طولانی شد مابقی بمونه واسه پستای بعدی اما راستی شاید، شاید زهرا رو از پستای بعدی بیارم به عنوان همکار.


د) وقتی حرفی نداری که بزنی بیخودی نیا وقت یه ملت رو بگیر مثه پست قبلیت.( البته پست قبلی زیاد هم بی معنی نبود فقط ویراستاری نشده بود!)...... باید یه دوره املا بگذرونم!!


 نوشته شده توسط سعیده در یکشنبه 1/2/1387 و ساعت 10:52 صبح | نظرات دیگران()

نایتبهسی بهقغثهعابق هاه عنتاب ابسهعبهخستاب هاتهخا هاتهتا  نتاب عاعاخهعا خهعهق شهمت هتب مهتب هشب خهعت بهخع هعب هبعته تبهتهنت هعت نسابت سایبتسیتسیاب هابتایب بابهغحجخحشسخ ضصثی شموئطزنت خهعبشح0بخ نماسیبغعهخ جحخه0حث هثضص قضصقجخه خعه اهتاهعغ   هخبق شخهعت


آخیییییییییییییییییییییییییش.


پ: همین جوری خواستم یه چیزی بنویسم.


 


 


 نوشته شده توسط سعیده در چهارشنبه 21/1/1387 و ساعت 1:0 عصر | نظرات دیگران()

                          


 یادتونه تو دوران راهنمایی و دبستان موضوع انشای بعد از عید رو می دادن که " تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟"


یادمه سال پنجم یکی از بچه ها این طوری انشا رو نوشته بود:


" ما روز اول عید به خانه ی مادر بزرگمان رفته بودیم و در آنجا آجیل و میوه و شیرینی خوردیم. در روز دوم عید به خانه ی خاله ی بزرگمان رفتیم و در آنجا آجیل و میوه و شیرینی خوردیم. در روز سوم  عید ما به خانه ی عمو ی بزرگی رفتیم و در آنجا آجیل و میوه و شیرینی خوردیم. روز چهارم را به خانه ی عمه مان رفتیم و در آنجا میوه و شیرینی و آجیل خوردیم. روز پنجم به خانه ی دایی مان رفتیم و در آنجا آجیل و میوه و شیرینی خوردیم...."


تو همین جاهاش بود که کلاس از خنده معلق موند رو هوا و زمین. معلممون هم نمی تونست از شدت خنده حرفی بزنه.


با اینکه این همه سال می گذره اما هیچوقت اون انشا رو فراموش نمی کنم، فقط حیف .. نفهمیدم آخر انشا رو چه طوری تموم کرده بود.


پ:


1- راستش الان که خوب نگاه می کنم می بینم اون انشا اصلا هم خنده نداشته . در عوض باید یه علامت سوال خوشگل سبز می شد رو کله ی مبارکمون.. که چرا؟


2- یه زندگی عادی که اکثر مردم دارن. یه جور روزمرگی که بهش عادت کردیم.


 فقط توی عید این جور زندگیا خودی نشون می دن. (تنها خوبی عید می تونه همین باشه)


3- چیزی که از بابتش مطمئنم اینه که اگه اون هم مثل بقیه می نوشت که آره ما به فلان جا رفتیم و فلان کار رو کردیم و خیلی بهمون خوش گذشت و صد البته که جای همگی خالی بود و از این حرفا، مطمئناً تا حالا تو ذهن من یکی هزار تا کفن پوسونده بود. یا حتی اگه سعی می کرد همین موضوع دید و بازدید هر روزه ی عیدشونو یه جور دیگه تعریف کنه، من بازم یادم نمی موند. (هرچند اون اصلاً تو فکر طرز بیان نبوده... فقط می خواسته انشا رو بنویسه)


4- خیلی تلخه ، مگه نه؟ این که بعد از عمری چشم باز کنی ببینی هنوز همون جایی هستی که یه بچه 10 – 11 ساله هم می تونه روزاتو پیش بینی کنه. اینکه هر روزت مثل روز قبل باشه با این تفاوت که فقط جای یه کلمه عوض شه و یکی دو تا کلمه هم جا به جا شن.... نه دردناکه و نه عذاب آور.. گریه ناکه!


5- در ضمن فکر کنم کسی که اون انشا رو نوشته بود "صدیقه" بود، یادمه وسطهای سال اول راهنمایی دیگه نیومد. بیخیال درس و مشقش کرده بودن. بعد از "مریم" بهترین آدمی بود که سراغ داشتم.


 


خارج از گود:


1- -می گن کلاغ قار قاری / تو رو چه به باغ درباری (مسعود فردمنش)


2- "بهار آن است که خود ببوید نه آن که تقویم بگوید.) "سلمان هراتی)


3- "خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ می برد، چون ملکوت آسمان مال آنهاست" (انجیل ماتئوس 5-3 )                                     


"آسمان که معلوم نیست، ولی روی زمینش حتماً مال آنهاست"  


4- "هر که هستی به جان مولا مرد باش" – روی یه برگه A4 توی مغازه عکاسی، چسبیده به دیوار، بود.


                                                  


5- قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟


از کجا وز که خبر آوردی؟


خوش خبر باشی، اما، اما


گرد بام و بر من


بی ثمر می گردی


انتظار خبری نیست مرا


نه ز یاری نه ز دیار دیاری


برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس


برو آنجا که تو را منتظرند


قاصدک


در دل من همه کورند و کرند   


(مهدی اخوان ثالث)


6- چه قدر خوب شد این عید تموم شد. حالا تازه می تونم یه نفسی تازه کنم.


نه اینکه از دید و بازدید و گردش و این چیزا بدم بیاد... نه. ولی دیگه خسته شدم از این همه آدم که اکثراً سعی می کنن الکی واسه خودشون تو این مدت شاد باشن، الکی نقاب خنده رو می زارن رو صورتاشون و بیخودانه به همه می گن "به به عجب روز خوبی!"


امیدوارم اینا فقط تصورات من باشه و نه بیشتر.


7- یه موضوعی که برای من خیلی جالبه این انتقادا و تعریفای وبلاگیه. یکی میاد میگه "عجب بلاگی داری! دمت گرم" و از این حرفا، یکی دیگه هم میاد میگه "تو اصلاً عقل هم داری؟" جالب اینجاست که گروه اول اکثر اوقات اسم و آدرس بلاگ و احیاناً آی دی هم دارن. اما گروه دوم همیشه ی اوقات فاقد هر گونه هویتی هستن.


8- خیلی تکه پاره شده بودم. این شد که یه مدتی وقت گذاشتم خودم رو وصله کردم تا "سعیده" باز سرهم بندی بشه.


فکر کنم یه تغییراتی داره به وقوع می پیوندد که بعد از حدوداً 3 ماه انتظار، اتفاق غیر منتظره ای نیست.


9- اون ماجراجوییه بود که گفتم... انجام شد، فقط یه بار نزدیک بود از همون بالا کله پا شم. واسه همین آبجی کوچیکه بعد از چند بار تلاش من رو کشوند پایین گفت:"حوصله ی عزاداری اونم تو عید رو ندارم، جون خودت بیا پایین!"


10- من اشتباهی ام!؟!؟


 


 نوشته شده توسط سعیده در پنجشنبه 15/1/1387 و ساعت 1:31 صبح | نظرات دیگران()

 


                                       


1- از پارسال تا امسال راه دور و درازیه..... من این راه رو امروز طی کردم تا بهتون بگم سال خوبی رو براتون آرزومندم.


2- هیچ حرف خاصی برای گفتن ندارم، فقط دلم واسه وبولاگ دوست داشتنیم تنگیده بود، گفتم بیام یه سر بهش بزنم. این روزا اصلاً حوصله ی نشستن پشت رایانه (فارسی رو پاس داشتم) رو ندارم. امشب هم از بی خوابی اومدم ببینم که دنیا دست کیه.


3- از روز اول عید یه کمر درد درست و حسابی برام مونده.. آخ که چه قدر شیرینه!


4- چند سال بود واسه خونه تکونی خونه ی دو تا مادر بزرگا یه سر می رفتیم خونه شون، امسال نشد.


5- شدیداً دلم هوس یه ماجراجویی رو کرده...خدا خودش به خیر بگذرونه.


6- زهرا روز اول عید اوقاتش به شدت کشکی بود.


7- این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد/اون بلیط شانس دوره بگو قسمت کی شد


8- این کارت هم تقدیمی از طرف من به شما.(مدتها پیش یکی برام فرستاده بود با چند تا کارت دیگه که همه شون قشنگن.)


              


9- می بایست پست قبلی رو بعداًها می ذاشتم... اما دلم نخواست.. فقط به همین دلیل اون رو زودترگذاشتم.


10- بیخیال اون 4 تا خط هم شدم.


 


 نوشته شده توسط سعیده در شنبه 3/1/1387 و ساعت 1:30 صبح | نظرات دیگران()

                  


خجالت می کشید بهش بگه دوست دارم اما یادش بود که واسه روز تولدش یه کادو بخره. رفت تو مغازه و اطراف رو نگاه کرد. یه لیوان بزرگ دید شبیه همون لیوانش که تازگیها شکسته بود،‏اما روی این یکی نوشته بود:


You are the greatest one in my life...


I love you forever


همونو کادو کرد و داد دستش.


خیلی خوشش اومده بود، بلند بلند می گفت: قشنگه مثه خودت


لیوان رو گرفت و پا شد تا یه چایی بریزه توش که پاش گیر کرد به عصای سفید اون و افتاد...و


لیوان شکست. خیره به شکسته های لیوان زیر لب گفت: بابا دوست دارم... دیگه خجالت نمی کشید


:خارج از گود


     هنوز حس عید نیست.. یعنی من ندارم، کل خونه تکونیا مونده.... یکی بیاد کمک


دیشبی که رفته بودیم بیرون یه خانومه ای در خونه ی حاج آقا وایساده بود پول خمس بگیره یه ذره اون ورترش یکی اینقد خرید کرده بود که دیگه ماشینش داشت می ترکید


تازه یه مادری رو دیدم که به خاطر 16 هزار تومن خرد شد...شکست از نوع خاکشیرش


یه چهار تا خط نوشتم هیجوری تموم نمی شه ..نمی تونم تمومش کنم تا پست بعدی اگه نتونستم می زارمش اینجا یکی کاملش کنه 


 نوشته شده توسط سعیده در یکشنبه 26/12/1386 و ساعت 9:41 صبح | نظرات دیگران()
   1   2      >
 لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[4/4/1387- 10:7 ص] مادر
[1/4/1387- 10:16 ص] بچه هه
[28/2/1387- 9:29 ص] بنوش از این جام
[14/2/1387- 5:0 ع] تصور کن
[8/2/1387- 3:56 ع] در جستجو
[1/2/1387- 10:52 ص] دعوتی که نیست!
[21/1/1387- 1:0 ع] نمتیبنتب تهنت
[15/1/1387- 1:31 ص] به مبارکی و میمنت عید هم تموم شد
[3/1/1387- 1:30 ص] مرز دیروز و امروز قد یه مو باریکه
[26/12/1386- 9:41 ص] شکست
[21/12/1386- 5:25 ع] بیچاره
[19/12/1386- 10:14 ص] آرزوهای کلاسیک و فانتزی من
[17/12/1386- 8:36 ص] بدون عنوان
[8/12/1386- 9:44 ص] آری، روح من یک اسب است
[آرشیو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ

بالا